تبليغاتX

 بسم الله الرحمن الرحيم ساقی

ساقی
دل ودین و عقل وهوشم همه را به باد دادی .....ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم***فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم***اکر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد***من و ساقی بهم تازیم و بنیادش بر اندازیم***بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه***که از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم***(حافظ)***خدايا من زغم يا غم زمن بی *** چرا اين زندگانی پر محن بی *** غم من از فراغ روی يار است *** خدايا تا به کی غم رخت تن بی *** (شاعر دريا)***

هو العشق....

                        

 

یا حضرت عشق                

یکی از همین روز ها

از مشرق سرزمین مقدس اشراق

بر قلب غریبم تابیدی......

و ندایت را چه رسا احساس کردم:

                                         «یادم تورا فراموش!!!»

                     ومن....

                              فهمیدم.....

                                    که باز هم «باختم!»......

 

 

__یاد قدیم ترها  به خیر  ...آن روز ها هرکس که فراموش می کرد بازی کودکانه مان را می باخت و این روزها هرکس که فراموش می کند بازی زندگی را می برد  __

                                

 

                                      

2 نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:16 توسط ...... |


حاج همت...

یا هو....

می نویسم  برای عشق....

می نویسم برای حرمت دوست داشتن...

می نویسم برای غربت...

می نویسم برای آرامش بغضی که تمام وجودم را در خود حل می کند.....

می نویسم برای تو که خود عشقی برای تو که پر از  بهانه های نابی برای دوست داشتن......

می نویسم برای تو که ایثار را شرمنده می کنی.....

می نویسم برای یکرنگی ات  و نجابت چشمانت  و نگاهت که محزون است .....

برای نگاهت می نویسم اما مگر نگاه تو را می توان نوشت؟؟؟

در بین واژه ها گم شده ام  برای از تو نوشتن باید بزرگ شد به اندازه ی قلب زمین .

نه...به اندازه ی ژرفای نگاهت....باید بزرگ شد....

 

من در بین کلمات گم شدم مثل تو که  در عشق گم شدی و نفهمیدی که  که سرت را کجا جا گذاشتی...

من کجا و تو کجا؟؟

چه قدر کلمات کوچکند ..چه قدر کلمات حقیرند

چرا کلمات عاشق نمی شوند؟!؟کلمات من می گریند تا نگاه تو را معنی کنند...

ببخش تقصیر خودشان نیست تو خیلی بزرگی و آن ها خیلی کوچک و آن ها را تاب بزرگ شدن نیست...

«گفت اگر دوستی از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست!گفتمش ای دوست دوست...»

کاش میشد کلمات را پاره کرد تا تورا فریاد کنم ...

روح ملتهب مرا دریاب ...

می دانم که خوب می دانی یک روح در این پوست خاکی چه می کشد.....

کلماتم تمام شد و من حتی نتوانستم یک کلمه از تو بنویسم....

 

الهی به آنان که پرپر شدند

پر از زخم های مکرر شدند

 

به آنان که همت مثال آمدند

به شوق حریم وصال آمدند

 

به آنان که مست ولا می شدند

بلا در بلا، کربلا می شدند

 

به آنان که امروز فردایی اند

به آنان که فردا تماشایی اند

 

به آنان که بالی رها داشتند

گذرنامه ی کربلا داشتند

 

همانان  که دلداده ی او شدند

کبوتر،کبوتر، پرستو شدند

 

پرستو، پرستو فراز آمدند

و بی سر، سرافراز باز آمدند

 

شب عاشقی را رقم می زدند

همانان که بر مین قدم می زدند

 

تو در نیمه شب های پر گفت و گو

چه گفتی؟ چه دیدی؟چه خواندی؟ بگو!

 

شاعر شعر:پرویز حبیبی بیگ ابادی

 

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:59 توسط ...... |


در توبه مرا گفت که برگیر شرابی

ساقی!تو که خود بیشتر از خلق خرابی!

 

این ماهی دلمرده در این برکه ی دلگیر

جز دوری آن ماه ندیده ست عذابی

 

من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ؟

هر روز نقابی زده ام روی نقابی

 

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند

در نامه ی اعمال من مست صوابی

 

ساقی همه بخشوده ی یک گوشه ی چشمیم

آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!

 

                                  فاضل نظری

2 نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:0 توسط ...... |


یا هو...

 

شاه ترکان چو پسندید به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم؟؟؟

 

مولای من...سالار سال های صبوری

دیشب –از تو چه پنهان-صدای فرشته ها را شنیدم که می گفتند مولای منتظران از ما فرشته تر است...عزیز تر است....

دیشب صدای خدا را شنیدم که تا صبح زمزمه می کرد:«آفرین بر من که نیکوترین آفریدگارانم» وبه تو نگاه می کرد

و یوسف را دیدم که با حسرت روی ابر ها راه می رفت و می گفت:

«این مولای صبور...هم اوسالار قلب هاست  از من یوسف تر است»

من چشمانم را بستم تا هیچ نبینم .....وحضور تو فضای خالی چشمانم و خلا تنهاییم را پر از حس عمیق  دوست داشتن کرد یک دوستی قریب و آشنا و پر از بغض .....بغضی از جنس ناله های شبانه....و حزن عمیق اوج تنهایی یک انسان.....

 

میلادت مبارک

عشق ما را پذیرا باش....که جز این نداریم

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:25 توسط ...... |


یا هو...

 

آی غریبه

تو هم مثل من به زمین تبعید شدی

از همان روز اول فهمیدم با همه فرق داری هنوز برق عصیان در چشمانت بود هنوز بوی آدمیزاد می دادی....

آی غریبه 

من کم کم دارم با زمین انس می گیرم هرچه من زمینی تر می شوم تو غریبه تر می شوی...

آی غریبه من یادگاری خدا را گم کردم همان را که روز هبوطم داده بودنشانی خدا در آن بود این روز ها در به در دنبال خانه اش می گردم

راستی غریبه تو نشانی خدا را بلدی ؟یادگاری اش را تو پیدا نکردی؟!!

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:49 توسط ...... |


آهنگ وبلاگ


طرح قالب از:  0(شاعردريا)0

*******************************