X
تبلیغات
ساقی

دل ودین و عقل وهوشم همه را به باد دادی .....ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟

بسم الله...

همین طوری بهتش آنچنان آدم را میگیرد که لکنت این انگشت ها و این واژه ها را پایانی نیست...

یک:

در مرز:

صدای هل من ناصرت هنوز می آید در این بیابان ها

هرچه هم بگویند امنیت نیست

من امنیت را کنار تو حس می کنم

دو:

کاظمین:

چقدر آشناست اینجا..

سفره ی امام را احساس می کنم ...خواب های ندیده تعبیر می شوند...صدای دعای فرج می آید من به دست های کفشدار زل زده ام دست هایی که مطمئنم روزی کفش های تو را گرفته اند و تو احتمالا به او لبخند زده ای!

دوست داشتنم زکام شده انگار...کاش با لبخند نگاهم کنی...

سه :

نجف:

اگر کربلا ادامه ی این راه نبود این بغض های حراج شده دمار از روزگارم در می آوردند

ایوان نجف را دیده ام و کفنم را خریده ام ...اما ته کوله پشتی پنهانش می کنم...روی بردنش را به کربلا ندارم...آخر اربابم کفن نداشت...

حالا ذوق مرگ دارم...تو قول دادی"ان یمت یرنی"

شفا میگیرد دلم از ابهت مولایم...بابای خوبم...ببخشم بابت نام سنگین شیعه و سبکی ایمان من!

از نماز صبح فردا با این همه دل تنگی چه کنم؟بغض هایی خسته در گلویم جوانه می زنند

مسجد سهله:

می گویند اینجا خانه ات خواهد بود ...به رد پایت فکر می کنم

بچه ها زیارت آل یاسین می خوانند...دلم بهانه میگیرد...

چقدر این درو دیوار ها برایت خوانده اند:

السلام علیک حین تصلی و تقنت..السلام علیک حین ترکع و تسجد....السلام علیک حین تهلل و تکبر ...السلام و علیک  حین تحمد و تستغفر...

مسجد کوفه:

چه  آشناست..آن قدر آشناست که انگار وطنم بوده و خبر نداشتم...آنقدر آشنا که باید نماز هایم را کامل بخوانم آنقدر آشنا که اینجا مسافر نیستم..

چه قدر محرابش درد دارد برایم...چقدر محرابش حرف دارد از آن فزت ورب الکعبه ی مولایم...

چه قدر محرابش صدای مولایم را شنیده...چه دلی دارد محرابش...

مسلم و هانی هم هستند...برای مسلم ،نامه می نویسم...می نویسم میدانم بدبینی به این نامه ها ..خط نوشته هایم کوفی نیست...کاش مثل تو بودم برای موعودم...کاش دار الاماره ی کوفه باشد و من در خاک و خون غلتیده باشم ..

پیاده روی:

یک:

پرچم سپید لبیک یا مهدی..

یک نفر از بچه ها به پیشانی ام سربند میبندد رویش نوشته:"یا ابوالفضل العباس"....بغضم می ترکد...

یک مسیر شروع میشود...یک مسیر که آمده ام تا خودم را پیدا کنم

دو:

هیچ زخمی به قدر  این تاول ها برایم عزیز نبوده...آه که می کشم قدم هایم که کند می شود حس بچه های لوسی را دارم که مادر با آن ها مهربان تر است..

چهارصد و سی عمود تمام شده ...چهارصد و سی فرصت را دیگر ندارم...دل است که فرمان میدهد والا این عقل خاکی مست....

زخم های پا و زخم های دل...عمود هزار بغضم ترکید...."الهی عظم البلا..." به این راه فکر می کردم و به بچه ها ی اربابم و به بانوی صبر...صدایت زدم"یا مولا نا یا صاحب الزمان.."

عمود هزار و چهل و یک...آخرین شب در راه ماندمان بود ...زیر آسمان خوابیدیم...چه آسمانی بود...

سه :

رسیدیم کربلا...

خجالت می کشیدم ...می خواستم تمیز تر بودم چشم هایم قرمز نبود صورتم نسوخته بود پاهایم نمی لنگید ...اما اذن ورودم شد چادر خاکی ام...دلم امان نداد مرا کشید تا حرم سقا...

در شیشه ی آب را شل می کنم...آه...خجالت می کشد آب..در شیشه را محکم می بندم و زل می زنم به بارگاهش زل میزنم به پرچمش که همیشه وال پیپرم بوده و آرزوی دیدنش ...یادم آمد سلام یادم رفت....

آه سقا..دست های من در رفاقتشان با ضریح تو  غرق  ناباوری اند....

....

ارباب:

و گرفتم در بغل قبر شهید کربلا....

زیر قبه اش آرزو هایم به لکنت افتادند...این تاول ها آبروی پاهایم شدند...والا روی آن نداشتم که ...

فَ فَ می خواند:

من از پشت شبهای بی خاطره

من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور و دراز

من از خواب چشمان نم  آمدم

تو تعبیر رویای نادیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک آسمان بخشش بی طلب

تو برخاک تردید باریده ای

..

پر از سکوتم...در تمام دفترم نوشتم نقطه نقطه نقطه....

در خاک های بین الحرمین پر پروازت می دهند و تو بیخیال بال های زخمی ...پرواز می کنی....

و حالا می فهمم پرچم سرخش نبض کائنات است....

پ ن 1:

چله نشینی +

 

پ ن2:

برای فاطمه ام که دیگر خاکستر نیست...و ارباب ما را بهم و به  خدا گره زد

و بهشته  که سر راهی اش نجاتم داد همانجاها که همه  کم می آورند...

و پروانگی خاهری ام که کنارم بودو ماند....

و همه ی رفقایم که دوستشان دارم....که بال پروازم بودند در این زمین خاکی که خاک هایش دامن گیر است!






بعدا نوشت:

این "ماه"گرفتگی

مرا

خواهد کشت


+تاریخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 14:15 نویسنده آزاده |

مسافر من...

دلم را فرش قرمز زیر پایت می کنم!


*

گواه است پیراهنت

که زلیخا نبودم

آزاده ای هستم

که زیر پوستش زلیخایی زندانی ست....


*

از وقتی که بر این صندلی زرشکی منتظر توام

فهمیده ام

هیچ کدام از جمعه ها را

منتظر نبودم!


*


پشت سر هم شنیدن و شنیدن و شنیدن....

چقدر این روزها عجیب بود...گوشی ای پر از پیامک های انتخاب اصلح..و آدم هایی که دوستشان دارم اما با هم فرق دارند و با من....

امیدوارم هرچه میشود شادی دل موعودمان باشد....ما که سوره ی فتح را میخوانیم و بغض ها را تو ی گلو نگه می داریم....


*

نوشتم این پست را که بگویم یکشنبه با کاروان پیاده عازمم...عازم کربلا

پیاده اش برای آن است که پاهایم یادشان برود همه ی راه های ممنوعه ای را که رفتم و آن روز که بر دهانم مهر می زنند کمتر رسوایم کنند....

یک نفر ناشناس اینجا نظر گذاشت و وسیله ی رفتنم شد.....بیادت هستم رفیق ناشناسم و دعایت می کنم!

اگر به دل دست چندم و شکسته ی ما اذن دادند بیاد تک تک رفقا هستم....

این سه نقطه ها همیشه آبروی نوشته های مرا خریده اند....

باز هم بدادم می رسند که سکوت هایم را بنویسم و....



+تاریخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 9:56 نویسنده آزاده |

اینها فقط درد است ...که حتی دوبار هم نخواندمش...

دلم از خیلی چیز ها پر است ...از خیلی ها گرفته....و عید مبارک!-هرچند این چه بهاری ست بی تو!-


همین...



اگر نور سایه داشت

حتما برایت می نوشتم

سایه ات بر سر من مستدام!

 

چقدر از همه چیز خسته ام...

دنبال یک راه ام

یک راه تا تو...

یک صراط مستقیم!

از این همه بی راهه خسته ام

از این ویروس های توی تنم

از این همه فکر که زیر پوستم وول می خورند

از این همه نبودن

کم بودن

..

از همه ی راه هایی که رفتم و آخرش تو نبودی

از همه نوشته های بی خلوصم

از آزاده ای که نیستم خسته ام

از رد پای ریا روی جانمازم

از درد های دم دستی

از دست ها ی دوستی

از دوستی های تاریخ  مصرف دار

از خودم خسته ام!

بقدر یک ثانیه

..

تشنه ی لبخند تو ام!

دلم خوش است

عشق تقویم را در هم می پیچد ..هفت روز دارم

همه عصر جمعه!

ولی

باران بوی تو را می دهد

بوی مهربانی تو را

بوی نماز جماعت های پردیس سه را

بوی  صمیمیت های قدیمی را

باران بوی دفترچه محاسبه ام را می دهد

بوی روزه های بدهکاری ...

من دلم از اینجا رفتن می خواهد

رفتن تا یک جای دور

رفتن تا نور..

نماز صبح های قضا شده

کار خودش را کرد

من از تو دورم

خیلی خیلی دور

...

چشم های کور من کجا و نور کجا؟؟

از این جاده های خاکی خسته ام

نمی خواهم وقتی سمت راست صورت آزاده ی تو روی خاک است بیدارش کنی

من بیداری الانم را می خواهم

دیر می شود

...بیدارم می کنی؟؟

من هنوز باور نمی کنم از اینجا می روم

..

اگر این روزها نرسم هرگز نخواهم رسید

تا کی باید بار مذهبی بودن را بی تحولی بکشم روی شانه هایم؟؟

 

 

 ....


+تاریخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 14:36 نویسنده آزاده |

کاش با بزرگ شدنم

خوبی هایم

مثل ممنوعه هایم

بزرگ می شدند.....

*

 

حذف شد
....

 

*

خسته ام از این دل

که در آن همه چیز هست

جز لیاقت....

 

 

خواستم بنویسم: من یک سال بزرگ تر شدم و اینجا برای دومین بار می نویسمش تا دردش کم شود...

و بگویم از دوستان مهربان و همراهم خواهشی دارم که کوچک نیست اما رفاقت کنند و خوبی ها و بدی های مرا برایم بنویسند-به این میگن کادوی زورکی - لبخند-

 


بعدا نوشت:


راستی

در میان این همه اگر

تو چقدر

بایدی!


"قیصر"




/**/
+تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 9:50 نویسنده آزاده |

"قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند:کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بودی و اکنون،در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت...پای به سیاره ی زمین نهاده ای نومید مشو...که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه ی خون تو ست،و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای ارده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصین لا زمان و لا مکان ولایت ملحق شوی ...

یاران شتاب کنید ...قافله در راه است...می گویند که گناه کاران را نمی پذیرند!آری..گناه کاران را در این قافله راهی نیست..اما پشیمانان را می پذیرند!"

فتح خون-سید مرتضی آوینی

*

+ ماه بالای سر تنهایی است...-و تو ماه بنی هاشمی-

- می خواستم این محرم این قلم را غلاف کنم...یک جورهایی از خط کوفی این نوشته ها بد جور خسته شدم...جنس آرامش مردابی این روزها خیلی شکل آرامش کوفیان شده...از تفسیر های دروغ از ترس های دروغ و از امید های دروغ خسته ام...

- یاد سریال مختار نامه افتادم که سلیمان بن صرد خزاعی اشک می ریخت و به مسلم می گفت تو بوی پیراهن یوسفی و من دل تنگ یوسف! و یاد ...سوره ی دوازدهم و یوسف زهرا و این روزهاو این اشک ها...این مقایسه ها به تلخی آزارم می دهند... 

- دل هم "سهم امام" دارد ....نه؟.....فکر هم "سهم امام "دارد...قدم و چشم و دست و پا...همه ی من پر است از سهم های تو....که نداده ام...

-باید قلم شوند این دست های من که قلم اش چشم های تو را نمی گیرد....


در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد...




-به چشم های من آبرو بده...

+تاریخ سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 19:19 نویسنده آزاده |

باسم رب النور....


موعود نوشت:

در مفاتیح نوشته....دحو الارض می آیی...

و امسال دحو الارض جمعه است...

لحظه ی اول که فکر کردم تپش قلبم شدید تر شد...مثل همان وقت هایی که قطار می رسید به پل راه اهن و من گنبد سلطان را میدیدم...مثل لحظه هایی که همه بغض هایم یک جا می شکست...و ته دلم می لرزید

 

سلطان نوشت:

می گوید : وقتی سلام می کنی به مولایت او جواب می دهد تو نمی شنوی...چون تو ناشنوایی...اما جواب سلام هایش را جمع کن برای روز مبادایی که یکباره همه ی گوش مجبورند نشنیدنی ها را بشنوند....و من می گویم:

السلام علیک السلطان یا علی بن موسی الرضا....

همیشه با من مثل خیلی آشنا ها بودی و من مثل خیلی غریبه ها تا کردم...درد هیچ چیزی بیشتر از این نیست برایم که مجبور باشم پیش تو نماز شکسته بخوانم.....نمی دانی چقدر این دست هایم امروز بهانه ی در و دیوار حرمت را گرفته....

 

پ ن یک :

با این همه حرف های اضافی این روزها چه کنم؟

پ ن دو:

من چشم به دست های تو دارم ...و پاهایم خسته ی این نرسیدن هاست....

پ ن سه:

حس شوق آشتی های بعد از قهر های طولانی را دارم.....این روزها....دنبال بهانه ام برای حرف زدن....

پ ن آخر:

آرام ننشین تا همه بیراهه ها را گز کنم....



 

+تاریخ جمعه هفتم مهر 1391ساعت 10:17 نویسنده آزاده |


باسم رب النور...

چهار سال به سرعت گذشت....من چهار سال مسافر تو بودم...آدم وقتی خیلی مسافر است نماز هایش دیگر شکسته نیست...من امروز فهمیده ام در این دنیا خیلی مسافرم...من مانده ام و یک دنیا دل تنگی!

 

*

 

آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!

قِـیدار - رضا امیرخانی

 

*

به حق حق قسم...وقتی در روز قیامت خداوند اولیای خود را محشور کند و ما میبینیم که غم و غصه های آنها چه بوده به حال خود گریه می کنیم...و شرمنده می شویم که چقدر غصه های ما حقیر بوده است!

وقتی روز قیامت علی-علیه السلام- را به محشر می آورند و ما را هم می آورند و غصه های او را با غصه های ما مقایسه می کنند خجالت می کشیم!می بینیم فلان آدم که در یمامه گرسنه مانده جز غصه های حضرت بوده در حالی که غصه ی من این بوده که روی ماشینم خط کشیده اند!

اخبات-عین صاد

*


از شرایط قربانی آن است که گوش و چشمش سالم باشد...هرچند شاخش شکسته و لنگان بسوی قربانگاه آید...

نهج البلاغه-خطبه ی پنجاه و سه

 

پ ن یک:

این گوش چشم من به درد قربانی شدن نمی خورد....اما تو یک جور دیگر نگاه کن!

پ ن دو:


حرام ام باد اگر آرام گیرم

من آخر حاجتم از جام گیرم!


پ ن سه:

میانمار....بندگانت را زنده زنده میسوزانند...و من تنها آمار کشته ها را نگاه می کنم...پای مسلمانی ام بدجور لنگ است!




شاعر تک بیت:پرویز بیگی


 

+تاریخ جمعه ششم مرداد 1391ساعت 0:42 نویسنده آزاده |

 

اگر با دیدن همه ی یاس ها بغض کنی و با پرپر شدنشان بشکنی....هنوز هم نمی شود از فاطمیه نوشت....

 

در این سه ماه چه قدر آدم ها عوض شدند چه زود همه رنگ ها عوض می شود و همه ی آدم ها رنگا رنگ....انگار فقط محبت  مانع سقوط نیست ...باید خیلی مومن بود!

بغض عمیق و تنهایی مولا...

پهلوی مادر ...در سقیفه شکست....

شنیده ام که وقتی  حضرت مادر خطبه ی فدکیه را می خواندند ابوبکر گریه می کرد و می گفت خلافت حق ابوالحسن است....اما آن لحظه که تمام میشد انگار دنیا چشم گیر می شد....

من به اشک های خودم در فاطمیه که فکر می کنم و به چشم هایی که گیر دنیاست دلم یک جور دیگر می ترسد...

موعود من حق داری...وقتی بصیرت به جو است و با جو فاطمیه آدم ها فاطمی می شوند و جو که تمام شد همه چیز و تمام و بصیرت تعطیل!همان نیایی بهتر است....روی این اشک ها نمی شود حساب کرد...

*

-دنیا تو چه داری که آدم ها چند سالی در تو در چشم بودن را با یتیمی فرزندان پیامبرشان عوض می کنند؟

دنیا ...لطفا نزدیک من نیا...چشم هایم رابه کسی قول داده ام..دلم هم که...

*

  پ ن : برای ایمانم دعا کنید...این روزها فهمیده ام ایمانم ..."سر" ندارد!

امام جعفر صادق (علیه السلام) :
الصبر رأس الایمان ؛
صبر سر ایمان است .
اصول کافی ، ج 3 ، ص 140





یکسال گذشت...چه مهمان های خوبی بودند....

1.

صبح زود بود...پیر مرد با نان بربری برمیگشت...چقدر این روزها از همیشه  بیشتراحساس پیری می کرد...دلش نمی آمد که بخواهد بمیرد میترسید که پسرش برگردد و در خانه بسته باشد....نزدیک در رسید ...کلید را از زیر گدان برداشت چقدر این خانه سوت و کور است...زیر لب می گفت:به استخوان هایت هم قانعم! فقط برگرد....

2.

پیرمرد نگاهم کرد...نگاهش هم نگران بود هم شاکی و هم صبور و هم خسته!

-انگار مهمان شما شده پسر من..من که همین روزها رفتنی ام مادرش هم که رفته...میزبان خوبی باشی...-چه تسلیمی داشت در نگاهش-

و من با هراس از خواب پریدم...

3.

سن شهدای فاطمی اعلام شد:یکی 15 ساله....

حالا یک سال از میزبانی گذشته....پیر مرد هیچوقت نیامد...شاید خواست شرمندگی مرا نبیند....


+تاریخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:22 نویسنده آزاده |

باسم رب الشهدا.....

تقویم رومیزی سال نود آخرین نفسش را می کشد و من فکر می کردم آدم ها که بزرگ تر می شوند خیلی همه چیز فرق می کند آرزوهای بزرگتر جهان بینی بزرگ تر جهش و اوج گرفتن های بزرگ تر یک دنیای بزرگ تر...

الان سال هاست که از آرمان ها کودکی هایم دور شدم چه برسد به...دلم تنگ لحظه هایی است که فقط من بودم و خدا...و اگر همه هم بودند هیچ کس نبود قرار نبود همین چند خط را هم بنویسم اما...

*

پ ن 1:

آهای جنوب رفته ها پست که می گذارید و مشق عاشقی می کنید به دل وامانده ی یک نفر رحم کنید که دلش بدجور بهانه ی هور و شلمچه و طلاییه کرده...

پ ن 2:

فکر می کردم گاهی میایید اینجا و این نوشته ها را می خوانید و دل خوشیم همین بود و بس...دل خوشی من و این کی بورد خیس و این موعود نوشته ها...

اما چند وقت است که مطمئنم ...

انگشت هایم با شما حرف ها دارند

پ ن 3:

دلم برای این چشم ها و دست ها و پاها می سوزد که بس ممنوعه چید لیاقت نداشت پر بگیرد در آسمان بین الحرمین...

خیلی بیشتر از آنچه که تصورش را می کردم بی لیاقت بودم و نمی دانستم ....چقدر درد دارد...از شدت این درد بی حس شدم



قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری ست که دارم بی تو....



من دلم یک عید واقعی می خواهد.....


تک بیت: منزوی

+تاریخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:58 نویسنده آزاده |

باسم رب الحسین "ع"....

 

هیئت نوشت:

"عبرت گیری از عاشورا این است که نگذاریم

 روح انقلاب در جامعه منزوی و فرزند انقلاب گوشه گیر شود"

ره بر-22 تیر –71

 

کوفه که شهر دوری نبود...هنوز از چاه های کوفه صدای بغض های شکسته علی می آمد...غفلت به کجا برد آن طایفه را که هنوز که هنوز است نام کوفه حسی تلخ را با  بغضی سنگین به گلو می نشاند...علی که برایشان غریب نبود حسین که غریبه نبود...یادشان رفت که امام است که امنیت بخش زمین است..یادشان رفت و برای امنیت بخش زمین امان نامه فرستادند...من از "کل ارض کربلا"یش می ترسم...ازین که بالاخره این لغزش ها و ممنوعه ها کار خودش را بکند ازین که صدای فرستاده ی امام را نشنوم...

از همین فاصله ی کم غدیر تا عاشورا می ترسم...از هر طرف که بروی می رسی به سقیفه!

به قول سید مرتضی:دنیا صراط آخرت است و هر کس با رشته ی حب به امام خویش بسته است...

پل صراط خیلی ها در سقیفه شکست...اگر سقیفه ای نبود عاشورایی هم نبود...

من به این رشته چنگ میزنم...از سقیفه های این روزها می ترسم....

*

 

سقا نوشت:

بوسید آب دست تو را به گریه گفت

مشتی بنوش تا نرود آبروی آب!

 

وقتی که مـــاه باشی پلنگ ها هم خودشان را به بلندی می رسانند و به طمع چنگ انداختن به صورتت جست و خیز می کنند.... چه عبث!رسوایی خودشان را در دره های هلاکت رقم می زنند....

ح س ی ن درمقابل پیکر به خون نشسته ادب زانو می زند...عباس به دنبال دست هایش می گردد که تا برای برخاستن به رسم ادب از آن ها مدد بگیرد اما ردی نمیابد....

با این همه زخم....هنوز...ماه بنی هاشمی....عباس!

مردانه ترین اشک عالم است خونی که از چشم های تو می چکد...

 

"سقای آب و ادب"-سید مهدی شجاعی

*

 

 

کربلا این قدر شیدایی نداشت

بی تو و بی ماجرای دست تو

هرکه با دست تو دارد عالمی

من که میمیرم برای دست تو

آب پاکی به روی دست آب ریخت

ای به قربان صفای دست تو....

 

*

موعود نوشت:

چقدر بد است بعضی ها به بازی کردن عادت کرده اند...

یک روز با خون شهدا...یک روز با آبرو...یک روز با آمدن تو...

من شرم می کنم که بنویسم منتظرم ...من ایمان دارم که این انگشت ها را میبینی که می لرزد ....

من چشم هایم را نذر آمدنت کرده ام...قرار نیست چیزی چشم گیر باشد قرار است چشم بپوشم از هرچیزی به جز تو...

 

*

آه یاران!

اگر در این دنیای وارونه رسم مردانگی این است که سر مردان در تشت طلا نهند...بگذار این چنین باشد...

این دنیا و  این  ســـ ر  ما....

فتــ ح خــ و ن-سید مرتضی

 

 



عاشورا نوشت:  لا یوم کیومک یا ابا عبدالله

امشب جنس دردش فرق می کند....


*

شاعر هشت بیت بالا را نمیدانم

+تاریخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:47 نویسنده آزاده |

باسم رب ...النـــــــــــور....

 

وسوسه ها که از هر طرف می آیند

به آغوشش که می گریزی

"احسن مثوای" اش را برایت معنی می کند

هرچند دردرونت زلیخایی  دست و پا می زند

دست دعا...دست ش را می گیرد

والا...

 پیراهن صبرم دریده بود...

*

"احسن القصص" من ..

من به یقین این ایمانم شک دارم...

*

 

دل من این روز ها...عجیب...مثل آسمان مشهد است!

در درو نم...تلاطمی ست...انگار که از چشم هایت  افتاده ام....

 

پ ن 1:

کتاب سلولی جلویم باز است و من به ترکیب این اشک ها فکر می کنم که با این ریبوزوم ها چه می کند...

پ ن 2:

یک نفر این جا می نویسد

که به جز " تو"

"هیچ کس " را ندارد....

 

+تاریخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 10:37 نویسنده آزاده |

و نوشته است...

اگر بیایی "دحوالارض"شاید بیایی....

باز ضربان قلبم بالا می رود،دست هایم می لرزد چشم هایم سرخ می شود و سرم گیج می رود

با دست هایم حساب می کنم...چند روز مانده تا؟

یعنی می شود همه چیز فرق کند؟

زهیر راهش را از ح س ی ن جدا کرده بود تا دلش نلرزد اما خدا برنامه های آدم هایی را که اهل حساب و کتاب اند راحت تر در هم میپیچد...

زهیر حسابش را نکرده بود که شاید آن خیمه نزدیک...خیمه ح س ی ن باشد....

صدایش زد...

دلش لرزید...

چون در دلش مهر  ح س ی ن را داشت....

...


*

این چند روز هرجای حرم که می خواهم بنشینم...انگار نمی توانم

نمی شود که بتوانم....

مگر می شود این روزها حرم نیایی؟

نمی شود که بتوانم....

دست هایم را پنهان می کنم ....که ممنوعه چیدن هایم را تداعی نکند

...

....

........

من و عبای شما نه! من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی...چه قدر فاصله دارم....


تک بیت:برقعی


+تاریخ یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 20:42 نویسنده آزاده |

"انه لا یفلح الظالمون...."


-"انی ظلمت نفسی"....

خدایا حالا چی کار کنم؟

لا اله الا انت....

سبحانک ...انی کنت من الظالمین.....


پ ن:

ای گوهر یکدانه کجایی آخر؟


خرمم با همه غم ها چو من این دانستم

غم ازو شادی ازو شور ازو ماتم ازوست

گر زند ناوک غم بر دل ریشم چه کنم

دل ازو ناوک ازو مرهم ازو زخم ازوست


شعر از :مولانا

+تاریخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 22:38 نویسنده آزاده |

بسم الله الرحمن الرحیم.....


آدم است دیگر....

از درد دریا هم می شود....

اما لب تر نمی کند!



* ک ر ب ل ا آبروی ایمان من است....


*"حبیب"نیستم

یعنی می شود "حر"ات باشم؟


*می گوید:اهل عمل لحظه های آخر استقامت می کنند

لحظه های آخر است.....

شیطان گفته بیشترین تلاش را لحظه های اخر می کند

لحظه های آخر است....


*این همه کتاب خواندم اما

لحظه های آخر اسمم را هم نمی فهمم

باید شانه ی راستم را تکان دهند...

و بگویند:"افهمی ....افهمی...آزاده...!"

اسمم را هم نمی فهمم...

اما روی پیشانی ام نام "تو" هست....


*امشب شب آخر است...

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است....

لیلة القدر عزیزی ست....

بیا دل بتکانیم....

دعایم کنید رفقا....


*از" تو" دور شدم

حس می کنم باید نماز هایم را شکسته بخوانم

....



+تاریخ سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 15:40 نویسنده آزاده |

باسم رب الحسین....


.. در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مكه «زمین حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم، «زمان حرام»، یعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبیله كه با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتاً تعطیل می‌كردند، اما برای آنكه اعلام كنند كه «در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت»، سنت بود كه بر قبه‌ی خیمه‌ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان، دشمنان، و مردم، همه بدانند كه «جنگ پایان نیافته است»آنها كه به كربلا می‌روند، می‌بینند كه جنگ با پیروزی

 یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افكنده است.

اما می‌بینند كه بر قبه‌ی آرامگاه حسین، پرچم

 سرخی در اهتزاز است

 بگذار این سال‌های حرام بگذرد...



 



چشمان خیس علقمه امواج رود بود

آن روز رود شاهد کشف و شهود بود

شکر خدا که راه تماشا گرفت خون

آخر هنوز صورت مادر کبود بود

این قصه آب می خورد از چشم شور ماه

نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود......

 

کل ارض کربلا.....

حتی اگر

           خانه ساقی باشد.....

ساعت 00.00 جمعه...

 

باشد که آدینه موعود را با همین چشم ها ببینیم....


شعر از : برقعی


+تاریخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 22:44 نویسنده آزاده |

امروز روز دهم است....

و

لا یوم کیومک یا ابا عبد الله...

 

1.

دست هایم ...

باید آن روز که بر دهانم مهر می زنند

به تو بگویند

که چه عشقی می کردند با تسبیح تربت ات...

 

2.

این دل گرچه خواستار است ولی بازیگوش هم هست،بازیگر هم هست،بازیچه هم هست وتماشاچی هم هست غافل هم هست مگر این که بلایی بیدارش کند....تو از رعایت و چوپانی این دل سرگشته دست برندار و بر جست و خیز های این فراموشکار غافل که گاه به مرتعی چشم می دوزد و گاه با گرگی پیمان می بندد و در نهایت از خودش و اندازه هایش و ارتباطش با تو که آموزگار عشق و پرستار رنج هایش هستی چشم می پوشد...او به تو نیاز دارد اگرچه تو بی نیازی...و با موج های سیاه دست در گریبان است گرچه تو در امان و برکنار هستی...می دانم برایت سخت است مراقبم باشی اما برایت سخت تر است که رهایم کنی....

"عین-صاد"

 

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود

 

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه حبیب بود

 

مولا نوشته بود بیا ای حبیب ما

تنها همین ،چقدر پیامش غریب بود

 

مولا نوشته بود بیا دیر می شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

 

مکتوب میرسید فراوان ولی دریغ

خطش تمام کوفی و مهرش فریب بود

 

اما حبیب رنگ خدا داشت نامه اش

اما حبیب جوهرش"امن یجیب"بود

 

یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود.......

"قزوه"

 

3.

دلم چه پر توقع است...

بهانه میگیرد"حبیب"ات باشد....

 

 

 

+تاریخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 14:38 نویسنده آزاده |

از جمله این دوازده ماه تمام

یک ماه مبارک است و آن هم رویت

 

سلام به تو و به لحظه های سپید پوش نیامده....

1:

مرد نیستم

اما

حرفم یکی است:

" تو"...

2:

چسبیده بود به قاصدک

بوی "تو" را گرفته

چادرم.....

3:

"آب"انگار قسم خورده که

"امتحان" باشد

می ترسم از از آن روز...

4.

شفای این  دل با توست...

برایش هزار بار خط و نشان کشیدم

اما "خط"  به تو می رسد

"نشا ن" تویی ...نشان بی نشان من....

5:

چه قدر دلم این روزها بهانه میگیرد

یعنی می شود نماز عید فطر امسال "واجب "شود؟

 

 

+تاریخ شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 18:17 نویسنده آزاده |

باسم رب النور

 

این روز ها که می گذرد

هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو

که آیا من نیز..در روزگار آمدنت هستم؟؟

"قیصر"

پ ن 1:

این روز ها دلم بدجور یک "آمدن" می خواهد

پ ن 2:

اشک هایم دامن دریا را تر کرده است...

پ ن 3:

مگر زکات چشمان نجیبت بخشش نگاهت نیست؟

من مسکین ام....محروم ام نکن...

پ ن 4:

این روزها تلخ می گذرد...دستم می لرزد از توصیفش...

همین بس که...

نفس کشیدنم در این مرگ تدریجی ...مثل خودکشی است...با تیغ کُند....

 

  مرگ ماه و ستاره ها را دیدیم

   دیدیم و زمان مانده را پرسیدیم

گفتیم به خورشید..بیا بیداریم

      رفتیم و کنار سایه ها خوابیدیم....

 

 شعر:مهدی نژاد

+تاریخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 19:18 نویسنده آزاده |

باسم رب النور...

فقط تو با من این قدر مهربانی...

 

اول.

قلبم آنچنان می زند که انگار یک کاروان راه انداخته ای در این قفس کوچک استخوانی...

دوم.

فکر می کنم آنقدر که چسبید به این دنیا و کنده شد این دل دیگر نه میل چسبیدن دارد نه کنده شدن...

 سوم.

خسته شدم از این بت های کوچک که فکر می کنند برای من " تو" می شوند...و از بت بزرگ که "منم"...چقدر دلم "بت شکن" می خواهد...که خانه ای بسازد که خدایش فقط " تو"باشی...

چهارم.

حذف شد....

پنجم.

لعنت به این دل

که نمی گذارد بفهمم"همو سیستینوری" یعنی چه!!!


+تاریخ چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 21:12 نویسنده آزاده |

 

همچو صبحم يك نفس  باقي ست با ديدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع....

 پ ن 1:

گاهي تصميم مي گيرم جدي تر از هميشه سكوت كنم....حس مي كنم گاهي بد جور كم ام.... 

پ ن 2:

....

دلم را گره زده بودم به بند هاي كفنت رفيق ...

دلم را پس آوردي؟؟

پس چرا جايش هنوز در قفسه سينه ام خالي ست؟؟؟

قابل تو را ندارد...پس نده...در مرام شما نيست تحفه ي درويش را هرچند بي مقدار پس دهيد...نگه دار براي آن روز مبادايي  كه  در صفحه هاي تقويم نيست...

ديدي بطري ام را گم كردم خود هور را آوردي همين حوالي...

دست مريزاد....رفيق به تو مي گويند....

 

پ ن3:

از خزانه ي غيبم دوا كردند...

دوايي كه درد را در خودش محو كرد

دوايي به وسعت يك حضور عميق دو آشنا در  اوج  حزن هميشگي ام...

شكرش را بلد نيستم...

اما از جنس همين بيت است:

گر سر هر موي من گردد زبان

شكرهاي تو نيايد در بيان

 

 

+تاریخ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:14 نویسنده آزاده |

باسم رب النور...

 

 امروز

لفظ پاک حزب الله

گویا که در قاموس روشنفکر این قوم

دشنام سختی است

اما

من خوب یادم هست

روزی که روشنفکر

در کافه های شهر پر آشوب

دور از هیاهوها عرق می خورد

با جانفشانی های جانبازان حزب الله

تاریخ این ملت

ورق می خورد

 

سید حسن حسینی

پ ن 1:

خیلی دلم می خواهد "بیشتر" باشم تا بتوانم از "درد" بنویسم و از "بی دردی"...که بی دردی یعنی این که شب ها یت بخیر باشد وقتی کربلایی در کنار گوشت بر پاست...

پ ن 2:

بانو...لحظه های من هم این روزها کبود است مثل بغض مولا مثل آسمان مدینه مثل...

بانو...روحم این روز ها می سوزد مثل در خانه ات ...مثل جای میخ....

بانو...در سایه نگاهت پناهم می دهی؟؟؟

پ ن 3:

کفش هایم کو...؟؟؟انگار یک نفر صدا می زند

پ ن 4:

ازان ترسم که در روز قیامت

نیاید دل به کار سوختن نیز....

"قزوه"

پ ن 5:

دوباره دل قلم برای تو تنگ می شود:

"اللهم عجل لولیک الفرج..."

 

+تاریخ جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:26 نویسنده آزاده |

باسم رب النور...

 

"ألم يعلم...بان الله يري؟؟!!

چقدر پشت گوشم سنگين شده...

بس كه...

حرف هايت را پشت گوش انداختم!

 

*

پ ن 1:

چشم هايت را قرض مي دهي؟

اينجا خيلي تاريك است

بي نور نگاهت ،گم مي شود دلم....

پ ن2:

جان ما كه قابل تو را ندارد...

آن از پاراچنار اين هم از بحرين

اما از جان ما چه مي خواهند؟

پ ن 3:

دست پشيماني به پيشاني گرفتم

يك ننگ پوشانيد ننگ ديگري را........

 


 

 تک بیت:فاضل نظری

+تاریخ جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 19:2 نویسنده آزاده |

بسم رب الشهدا....

 

چه ساده اند

آنها که فکر می کنند

من عکس تو را به دیوار اطاقم آویزان کرده ام

آنها نمی دانند

من دیوار های اطاقم را

به عکس تو آویخته ام....

"؟"

پ ن1:

هور العظیم عجیبی بود دنیایم را در هم پیچید و گره زد به آن بند های کفن شهید گمنام...

شهید گمنام عجیبی بود...دنیایم را زمین زد و از نو ساخت

دنیای عجیبی است...

پ ن 2:

ذرات چشم حاج همت...هوای "هور" را اهورایی کرده بود...چه قدر خاطر خواه آن هوای اهورایی شدم...یک بطری از آن هوا را زندانی کردم که هروقت دنیا خیلی قلقلکم داد بویش کنم

پ ن 3:

همه دنبال جزیره مجنون می گشتند...فهمیدم خاطر خواه زیاد دارد....باید سکوت کنم

پ ن 4:

من با این اخلاص که ندارم، مشکل دارم....

ببخش خب...

تمام زندگی ام غلط بود

غلط کردم

تو درستم کن....

پ ن 5:

این ایستگاه هم

مثل من بغض دارد

و قلبش تند تند می زند....

شاید یاد تو...

دل مسافر مثل نمازش می شود...شکسته...

یا بقیۀ الله...ادرکنی...ادرکنی..ادرکنی

یا بقیۀ الله...اغثنی...اغثنی..اغثنی

+تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:48 نویسنده آزاده |

بسم رب النور...

 

نشسته ام توی صحن آزادی

خودم را می شکافم

یکی از تار یکی از پود

حالا تمام...شدم آقا...

شروع نمی کنی؟؟؟

*

دیشب...سرم را به صندلی اتوبوس تکیه داده بودم...و فکر می کردم....صدای یک نفر را از پشت سرم شنیدم...می گفت لغزش گاه ها آنقدر زیاد شد که خواص هم لغزیدند مگر می شود ادعا ی ایمان داشت و از سیاست گریزان بود؟

به بهانه امروز بروز می کنم....

هم کلاسی ها را دیدم که نوشته اند "ما بی شماریم"...

من می نویسم:بی شمار نیستید...تا تعریفتان از شمارش چه باشد!!؟؟

اما حتی اگر هم فکر می کنید بی شمارید ..."کم من فئة قلیلة...غلبت فئة کثیرة..."

فضا  مه آلود نیست....حق واضح شده...نزدیک طلوع است...

عینک دودی هایتان را بردارید هم کلاسی ها...آفتاب دیگر پشت ابر نمی ماند....

*

شب جمعه قبل...

با هم اطاقی ها پازل این اتفاقات را کنار هم می چیدیم....

و نتیجه اش یک بغض داشت که در خودش ترس و اشتیاق را جا داده بود...اشتیاق دیدار و ترس از آن بدی های نهانی که شاید نگذارد در رکابش باشیم....

*

مولا....

نکند از چشم هایت بیفتم...

هرگه گم شد.....اول از چشم های تو افتاد...

من از گم شدن ها می ترسم...

 

 

+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 19:16 نویسنده آزاده |

بسم رب النور...

بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است

به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

از:بیابانکی


پ ن۱:

نادر ابراهیمی:اگر لیاقت رازداری در تو نیست،لیاقت هیچ چیز در تو نیست

پ ن ۲:

خدایا...شکرت که "می بینی"...که "هستی"...همه نفهمند تو می فهمی....به چشم هایم ایمان بده و به قلبم بصیرت...

پ ن ۳:

کلید این قفل ناگشودنی بغض را پیدا کردم..."تو"...که مخاطب همه ی شعر های منی از روزی که متولد شدم...نامت را که می نویسم لکه های قهوه ای نوشتار نقش می بندد....نامم را صدا بزن...بدجور دلم می خواهد با همه بدی هایم مخاطب تو باشم...تو خشم بگیر ...از کوتاهی نگاه این آدم ها خسته ام...

تو نگاهم کن...

+تاریخ یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 9:32 نویسنده آزاده |


 

 


تازه یادم آمد


اولین بار تو را کجا دیدم ....


آن روز که گفتی : باش ...

از:بقایی

___________________________________________________________________________

پ . ن: یک سال بزرگتر شدم



+تاریخ دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 23:0 نویسنده آزاده |

 

 

خدايا

قبل از اين كه دستم از دنيا كوتاه شود

دست دنيا را از من كوتاه كن....

تا"من ربك " را كه شنيدم....جوابم يكي باشد

و آن يكي تو باشي




 

پ ن :روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده....

 

+تاریخ جمعه دهم دی 1389ساعت 15:48 نویسنده آزاده |

بسم رب النور....

 

سلام بر نفس تو به گاه جان دادن

سلام بر حرکاتت به وقت افتادن

سلام ،سبز درخشان سپید روینده

سلام زمزم خونت همیشه پوینده...

«شاعر کنار دفترش افتاد از نفس..»

میخواستم بنویسم برای امشب که شب عاشوراست و فردا که....

دیدم که دلم به نوشتن نیست...بغض دارد

 

«به کربلا هم اگر نرسی

کربلا تو را در آغوش خواهد فشرد

مگر نه این که

کل ارض کربلا....»

فرات،تشنه گذشت و شهید جاری بود

چقدر زخم عطش بر فرات کاری بود

هنوز،هق هق گریه است در گلوی فرات

که در حضور خدا رفت آبروی فرات

نخواه که تشنه بمیرم نمی نگاهم کن

بگو که راه کدام است سر براهم کن...

«کل ارض کربلا

پس...

ما رأیت الاّ جمیلا...»




بیت ها از:قربان ولیئی

تک مصراع:برقعی

طرح نوشته از: بقایی

+تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 19:44 نویسنده آزاده |

بسم الله الرحمن الر حیم....

 

چشمانت درد است

نگاهت درمان

حالا تو بگو!

من چه کنم با این درد بی درمان؟

گاهی...

نگاهی...آرام جانم

"؟"

*

پ ن۱.چرا سربازان آمریکایی جمعه ها تا ظهر کنار کعبه راه می روند؟چه چیزی را باور دارند که من هنوز باور ندارم؟؟؟

محرمان،"باید"شان سیلی "شاید" خورده

و عمل قفل "اگر مرد بیاید"خورده....

 

پ ن ۲. به تو همکلاسی سبزم...که بعد از سوالات فیزیولوژی من "تکبیر" می گویی....

تکبیر را در مقابل کسانی بگو که بند چکمه هایشان را هر جمعه محکمتر می بندد و با اسلحه دور کعبه دنبال مولایم می گردند....

تکبیر را در مقابل کسانی بگو که کربلا بر پا می کنند در دل مادران  فلسطین....

و  تهمت هایت بهای عشق من است به آرمانم پس به جان می خرم....

 

*

خدایا...

بعضی وقت ها فراموش می کنم"الذین آمنوا اشد حبا لالله..."آن بعضی وقت ها را محو کن....

 

تک بیت : محمد کاظم کاظمی

 

+تاریخ شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 19:0 نویسنده آزاده |