دل ودین و عقل وهوشم همه را به باد دادی .....ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟ |
به نام او...
چشمانم داغ شده حس می کنم از گوش هایم بخار بلند می شود درست مثل یک لوکو موتیو !
روز ها میگذرد بی توقف...دیروز...امروز...فردا مثل صیغه های عربی ماضی ... مضارع..مستقبل و من همیشه بیگانه بودم نسبت به دیروز و امروز وفردا
حواسم به سال ها نبود که برنمی گردند و به صفحه های تقویم که بی رحمانه میگذرند می ترسم از گذشته ای که تلخ گذشت حالی که پر از خستگی است و آینده ای که پر تشویش خواهد بود.
به قول صادق هدایت :«نه مال دارم که دیوان بخورد نه دین دارم که شیطان ببرد حس می کنم این دنیا مال من نبود مال کسانی بود که به فراخور این دنیا آفریده شده اند!»
من همیشه سعی میکنم در بین عزیزانم مبلغ شادی باشم اما در قلب خودم قیامتی است چون نمی توانم شاد و خوشبخت باشم وقتی قسمتی
از روح خدا را می بینم که در چشمانش اشک حلقه زده وملتمسانه نگاه می کندو شب ها گرسنه به رختخواب می رود من نمی توانم شاد باشم وقتی تنهایی مولایم را میببینم و خدا را که در بین سیل جمعیت طواف کنندگان
ناپدید شده و روز به روز بیش تر از پیش به دست فراموشی سپرده می شود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|