دل ودین و عقل وهوشم همه را به باد دادی .....ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟ |
به نام او...
سال های زیادی در بین واژه های مبهم کتاب های دعا در بین واژه هایی که با افکارم بیگانه بود ، بدنبالش می گشتم وقتی که به دیوار مساجد نگاه می کردم خطوطی که اغلب در فضای آبی رنگ غوطه ور بود و نشانه هایی از او داشت. مرا به یاد او می انداخت اویی که در فضای تاریک وجودم و در عمق خستگی ها و رنج هایم پنهان بود وکم کم با گسترش دغدغه ها به دست فراموشی سپرده می شد و تمام بودنش برای من تبدیل شده بود
به سجاده ای و چادر نمازی وچند رکعتی از سر عادت!
عهد عاشقی را به کلی از یاد برده بودم .می ترسیدم، از او ویاشاید از نیمه ی تاریک وجود خودم.
برایم خدای با ابهتی بود چیزی نداشتم در مقابلش جز خواستن ! خواستم و با سخاوت داد!
ناگهان نوری آمد بادی وزید و ورق پاره های ذهنم جا به جا شد قلبم را برد و دلبری کرد . در زندگی عرفا ماجرای دلبری هایش را بسیار شنیده بودم باورم نمی شد بلاخره او را یافتم و یا شاید خودم را....
برایم دعا کنید تا دوباره گمش نکنم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|