شهيد گمنام....

 

همچو صبحم يك نفس  باقي ست با ديدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع....

 پ ن 1:

گاهي تصميم مي گيرم جدي تر از هميشه سكوت كنم....حس مي كنم گاهي بد جور كم ام.... 

پ ن 2:

....

دلم را گره زده بودم به بند هاي كفنت رفيق ...

دلم را پس آوردي؟؟

پس چرا جايش هنوز در قفسه سينه ام خالي ست؟؟؟

قابل تو را ندارد...پس نده...در مرام شما نيست تحفه ي درويش را هرچند بي مقدار پس دهيد...نگه دار براي آن روز مبادايي  كه  در صفحه هاي تقويم نيست...

ديدي بطري ام را گم كردم خود هور را آوردي همين حوالي...

دست مريزاد....رفيق به تو مي گويند....

 

پ ن3:

از خزانه ي غيبم دوا كردند...

دوايي كه درد را در خودش محو كرد

دوايي به وسعت يك حضور عميق دو آشنا در  اوج  حزن هميشگي ام...

شكرش را بلد نيستم...

اما از جنس همين بيت است:

گر سر هر موي من گردد زبان

شكرهاي تو نيايد در بيان

 

 

باسم رب النور...

 

 امروز

لفظ پاک حزب الله

گویا که در قاموس روشنفکر این قوم

دشنام سختی است

اما

من خوب یادم هست

روزی که روشنفکر

در کافه های شهر پر آشوب

دور از هیاهوها عرق می خورد

با جانفشانی های جانبازان حزب الله

تاریخ این ملت

ورق می خورد

 

سید حسن حسینی

پ ن 1:

خیلی دلم می خواهد "بیشتر" باشم تا بتوانم از "درد" بنویسم و از "بی دردی"...که بی دردی یعنی این که شب ها یت بخیر باشد وقتی کربلایی در کنار گوشت بر پاست...

پ ن 2:

بانو...لحظه های من هم این روزها کبود است مثل بغض مولا مثل آسمان مدینه مثل...

بانو...روحم این روز ها می سوزد مثل در خانه ات ...مثل جای میخ....

بانو...در سایه نگاهت پناهم می دهی؟؟؟

پ ن 3:

کفش هایم کو...؟؟؟انگار یک نفر صدا می زند

پ ن 4:

ازان ترسم که در روز قیامت

نیاید دل به کار سوختن نیز....

"قزوه"

پ ن 5:

دوباره دل قلم برای تو تنگ می شود:

"اللهم عجل لولیک الفرج..."