دلم از خیلی چیز ها پر است ...از خیلی ها گرفته....و عید مبارک!-هرچند این چه بهاری ست بی تو!-
همین...
اگر نور سایه داشت
حتما برایت می نوشتم
سایه ات بر سر من مستدام!
چقدر از همه چیز خسته ام...
دنبال یک راه ام
یک راه تا تو...
یک صراط مستقیم!
از این همه بی راهه خسته ام
از این ویروس های توی تنم
از این همه فکر که زیر پوستم وول می خورند
از این همه نبودن
کم بودن
..
از همه ی راه هایی که رفتم و آخرش تو نبودی
از همه نوشته های بی خلوصم
از آزاده ای که نیستم خسته ام
از رد پای ریا روی جانمازم
از درد های دم دستی
از دست ها ی دوستی
از دوستی های تاریخ مصرف دار
از خودم خسته ام!
بقدر یک ثانیه
..
تشنه ی لبخند تو ام!
دلم خوش است
عشق تقویم را در هم می پیچد ..هفت روز دارم
همه عصر جمعه!
ولی
باران بوی تو را می دهد
بوی مهربانی تو را
بوی نماز جماعت های پردیس سه را
بوی صمیمیت های قدیمی را
باران بوی دفترچه محاسبه ام را می دهد
بوی روزه های بدهکاری ...
من دلم از اینجا رفتن می خواهد
رفتن تا یک جای دور
رفتن تا نور..
نماز صبح های قضا شده
کار خودش را کرد
من از تو دورم
خیلی خیلی دور
...
چشم های کور من کجا و نور کجا؟؟
از این جاده های خاکی خسته ام
نمی خواهم وقتی سمت راست صورت آزاده ی تو روی خاک است بیدارش کنی
من بیداری الانم را می خواهم
دیر می شود
...بیدارم می کنی؟؟
من هنوز باور نمی کنم از اینجا می روم
..
اگر این روزها نرسم هرگز نخواهم رسید
تا کی باید بار مذهبی بودن را بی تحولی بکشم روی شانه هایم؟؟
....