باسم رب ...النـــــــــــور....
وسوسه ها که از هر طرف می آیند
به آغوشش که می گریزی
"احسن مثوای" اش را برایت معنی می کند
هرچند دردرونت زلیخایی دست و پا می زند
دست دعا...دست ش را می گیرد
والا...
پیراهن صبرم دریده بود...
*
"احسن القصص" من ..
من به یقین این ایمانم شک دارم...
*
دل من این روز ها...عجیب...مثل آسمان مشهد است!
در درو نم...تلاطمی ست...انگار که از چشم هایت افتاده ام....
پ ن 1:
کتاب سلولی جلویم باز است و من به ترکیب این اشک ها فکر می کنم که با این ریبوزوم ها چه می کند...
پ ن 2:
یک نفر این جا می نویسد
که به جز " تو"
"هیچ کس " را ندارد....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 10:37 توسط آزاده
|