باسم رب ...النـــــــــــور....

 

وسوسه ها که از هر طرف می آیند

به آغوشش که می گریزی

"احسن مثوای" اش را برایت معنی می کند

هرچند دردرونت زلیخایی  دست و پا می زند

دست دعا...دست ش را می گیرد

والا...

 پیراهن صبرم دریده بود...

*

"احسن القصص" من ..

من به یقین این ایمانم شک دارم...

*

 

دل من این روز ها...عجیب...مثل آسمان مشهد است!

در درو نم...تلاطمی ست...انگار که از چشم هایت  افتاده ام....

 

پ ن 1:

کتاب سلولی جلویم باز است و من به ترکیب این اشک ها فکر می کنم که با این ریبوزوم ها چه می کند...

پ ن 2:

یک نفر این جا می نویسد

که به جز " تو"

"هیچ کس " را ندارد....