نامه يزدگرد سوم به مرزداران خراسان از شاهنامه فردوسي:

 

همانا که آمد شما را خبر

 

که ما را چه آمد ز اختر به سر

ازين مارخوار اهرمن چهرگان

ز دانايی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد

همی داد خواهند گيتی به باد

بسی گنج و گوهر پراکنده شد

بسی سر به خاک اندر آکنده شد

چنين گشت پر کار چرخ بلند

که آيد بدين پادشاهی گزند

ازين زاغساران بی آب و رنگ

نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

انوشيروان ديده بد اين به خواب

کزين تخت بپراکند رنگ و تاب

چنان ديد کز تازيان صد هزار

هيونان مست و گسسته مهار

گذر يافتندی به اروند رود

به چرخ زحل برشدی تيره دود

به ايران و بابل ز کشت و درود

نماند خود از بوم و بر تاروپود

هم آتش بمردی به آتشکده

شدی تيره نوروز و جشن سده

ز ايوان شاه جهان کنگره

فتادی بميدان او يکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پديد

ز ما بخت گردون بخواهد کشيد

شود خوار هر کس که بود ارجمند

فرو مايه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جهان

گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر کشوری در ستمکاره ای

پديد آيد و زشت پتياره ای

نشان شب تيره آمد پديد

همی روشنايی بخواهد بريد